اقتصاد، برخلاف بسیاری از حوزههای دیگر دانش انسانی، اغلب نتایجی خلاف شهود به دست میدهد و این نکتهای است که اقتصاددانان بارها بر آن تأکید کردهاند. از همین رو آنچه به نظر فرد عادی طبیعی، عادلانه یا منطقی میرسد، در بسیاری مواقع با بنیانهای واقعی علم اقتصاد در تضاد است. اینجا جایی است که تضاد میان «دانش عمومی» و «دانش تخصصی» در اقتصاد آشکار میشود.
باورهای عمومی درباره مسائل اقتصادی، بهویژه در جوامعی که آگاهی عمومی از مفاهیم بنیادین علم اقتصاد در سطح محدودی قرار دارد، اغلب به کلیشههایی تبدیل میشوند که نه تنها فهم دقیق از فرآیندهای اقتصادی را مختل میکنند، بلکه در بسیاری موارد مبنای تصمیمگیریهای سیاستی نیز قرار میگیرند.
همین مسئله به شکل جدی پیامدهایی برای توسعه اقتصادی، رفاه اجتماعی و حتی پایداری نظام سیاسی به همراه دارد. ریشه این باورها در سادهسازی بیش از حد واقعیتهای پیچیده اقتصادی و نیز در گرایش ذاتی انسان به پذیرش توضیحاتی است که با شهود و درک روزمره همخوانی دارد.
اقتصاد، برخلاف بسیاری از حوزههای دیگر دانش انسانی، اغلب نتایجی خلاف شهود به دست میدهد و این نکتهای است که اقتصاددانان بارها بر آن تأکید کردهاند. از همین رو آنچه به نظر فرد عادی طبیعی، عادلانه یا منطقی میرسد، در بسیاری مواقع با بنیانهای واقعی اقتصاد در تضاد است. اینجا جایی است که تضاد میان «دانش عمومی» و «دانش تخصصی» در اقتصاد آشکار میشود.
اگر کسی ثروتمند شده، لابد دیگری فقیرتر شده است
یکی از ریشههای این باورهای غلط، تلقی رایج از ثبات و ایستایی پدیدههای اقتصادی است. بسیاری از مردم اقتصاد را بهگونهای میبینند که گویی همچون یک ظرف ثابت منابع، تنها باید به نحو عادلانه توزیع شود. این در حالی است که اقتصاد در ذات خود پویشی مبتنی بر خلق، تحول و نابودی مداوم فرصتها و منابع است. ثروت در اقتصاد مدرن چیزی ثابت و دادهشده نیست، بلکه فرآیندی پویاست که از طریق نوآوری، مبادله آزاد و سرمایهگذاری خلق میشود. با وجود این، باور رایج میان عموم مردم آن است که «اگر کسی ثروتمند شده است، لابد دیگری فقیرتر شده»؛ همان تصور موسوم به «بازی با حاصل جمع صفر». این تصور شاید در روابط ساده روزمره یا در جوامع ابتدایی قابل پذیرش باشد، اما در اقتصاد بازار مدرن که مبتنی بر مبادله داوطلبانه است، نادرست و گمراهکننده است. هر مبادلهای که در بازار آزاد رخ میدهد، بر پایه رضایت طرفین شکل میگیرد و همین رضایت نشان میدهد که هر دو طرف احساس میکنند وضعیتشان بهتر شده است. اگر فردی کالایی را به قیمت مشخصی خریداری میکند، معنایش این است که آن کالا را بیش از پولی که پرداخته ارزشمند میداند، و فروشنده نیز پول را بیش از نگهداشتن کالا ارزشمند میشمارد. از این رو ثروت در اقتصاد خلق میشود نه اینکه صرفاً منتقل شود.
ریشه بسیاری از سیاستهای پوپولیستی و عوامپسند ضدبازار مانند کنترل قیمتها یا مالیاتهای تنبیهی بر سود نیز در همین باور غلط نهفته است.
سود از جیب مصرف کننده دزدیده میشود
باور نادرست دیگری که همواره در ذهن عامه و حتی بخشی از سیاستگذاران دیده میشود، نگاه منفی به سود است. سود در تخیل عامه غالباً بهعنوان «چیزی ربودهشده از جیب مصرفکننده» تصور میشود، حال آنکه سود در واقع نشانهای از کارایی، نوآوری و پاسخ به نیازهای واقعی مردم است.
آدام اسمیت بهروشنی توضیح میدهد که اگرچه انگیزه اولیه سرمایهگذار به دست آوردن سود است، اما در رقابت آزاد، دستی نامرئی او را به سمت خدمت به منافع عمومی سوق میدهد. اگر شرکتی سودآور است، به این معناست که منابع کمیاب را بهتر از رقبا به کار گرفته تا نیاز مصرفکنندگان را برطرف کند. در غیاب سود، انگیزهای برای نوآوری و بهبود کیفیت وجود نخواهد داشت. به همین دلیل جوامعی که سود را نکوهش کرده و آن را با مالیاتهای سنگین یا سیاستهای سوسیالیستی سرکوب میکنند، دیر یا زود به رکود، کمبود و ناکارآمدی دچار میشوند. تجربه کشورهای بلوک شرق در قرن بیستم نمونه بارز این خطاست، جایی که نفی سود و انگیزههای فردی به صفهای طولانی کالاهای اساسی و فروپاشی اقتصادی منجر شد.
شرکتهای بزرگ استثمارگر هستند
از دیگر باورهای غلط، تصور «شر مطلق بودن انحصار» است. بیتردید انحصار دولتی یا انحصار ناشی از رانت و محدودیتهای قانونی به زیان رفاه عمومی است، اما انحصاری که بهطور طبیعی و از دل رقابت شکل میگیرد، غالباً محصول نوآوری و کارایی بالاتر است. بسیاری از مردم وقتی یک شرکت به موقعیتی مسلط در بازار میرسد، آن را الزاماً نتیجه «استثمار» میدانند، در حالی که چنین موقعیتی میتواند صرفاً حاصل موفقیت در ارائه محصولی بهتر با قیمتی مناسبتر باشد. در اقتصاد پویا هیچ انحصاری ابدی نیست؛ همانگونه که غولهای صنعتی یک قرن پیش امروز جای خود را به شرکتهای فناور جدید دادهاند. تنها در شرایطی که دولت با قوانین حمایتی و موانع ورود از انحصار حفاظت کند، این انحصار زیانبار خواهد بود. بنابراین تمرکز صرف بر اندازه شرکت بدون توجه به ساختار رقابت و امکان ورود دیگران، یکی از خطاهای تحلیلی رایج است.
دستمزد باید حداقل مشخصی داشته باشد
باور نادرست دیگر مربوط به رابطه میان دستمزد و عدالت است. بسیاری میپندارند که دستمزد باید بر اساس سختی کار یا میزان تلاش تعیین شود. اما در اقتصاد بازار، دستمزد تابع ارزش نهایی محصولی است که نیروی کار تولید میکند، نه صرفاً شدت زحمت. ممکن است کارگری سختی جسمانی بسیاری متحمل شود، اما محصول کارش ارزشی اندک در بازار داشته باشد و در نتیجه دستمزد کمی بگیرد، و برعکس، فردی که تنها پشت رایانه نشسته اما نرمافزاری طراحی میکند که ارزش افزوده عظیمی ایجاد میکند، حقوق کلانی دریافت کند. عدالت در اینجا به معنای انطباق پاداش با ارزش اجتماعی محصول است نه با میزان عرق ریختهشده. نادیده گرفتن این اصل، منجر به سیاستهایی چون حداقل دستمزد دستوری میشود که گرچه در ظاهر برای حمایت از کارگران طراحی شده، در عمل به بیکاری گسترده اقشار کممهارت منجر میشود. زیرا کارفرما تنها زمانی حاضر است فردی را به کار گیرد که ارزش تولید او بیش از هزینه دستمزدش باشد. وقتی قانون، دستمزدی بالاتر از ارزش بهرهوری فرد تعیین کند، انگیزه برای استخدام از میان میرود. همین مسئله یکی از دلایل اصلی نرخ بالای بیکاری جوانان در بسیاری از کشورهایی است که قوانین کار دستوپاگیر دارند.
واردات به زیان تولید ملی است
یکی دیگر از سوءبرداشتهای گسترده، نگاه به واردات بهعنوان تهدیدی برای اقتصاد ملی است. باور عمومی آن است که هر چه واردات بیشتر باشد، تولید داخلی تضعیف میشود و اشتغال از دست میرود. در حالی که واردات در واقع مکمل صادرات و بخشی جداییناپذیر از مبادله بینالمللی است. کشوری که وارد میکند، دقیقاً به همان میزان صادرات نیز دارد، زیرا تنها از طریق صادرات یا جذب سرمایه میتواند هزینه واردات را بپردازد. اگر کشوری کالاهای مصرفی یا واسطهای را از خارج میخرد، معنایش این است که منابع داخلی خود را در حوزههایی دیگر که در آن مزیت نسبی دارد آزاد کرده است. مخالفت با واردات به بهانه حمایت از تولید داخلی، معمولاً به افزایش قیمتها، کاهش کیفیت و تحمیل هزینه سنگین به مصرفکنندگان منجر میشود. تاریخ اقتصادی مملو از مثالهایی است که نشان میدهد سیاستهای حمایتگرایانه، بهرغم نیت اولیه، نه تنها صنایع ملی را رقابتیتر نکرده، بلکه آنها را به بنگاههایی ناکارآمد و وابسته به حمایت دائمی دولت بدل کرده است. نمونه بارز آن صنعت خودروسازی در بسیاری از کشورهای در حال توسعه است که دههها پشت دیوار تعرفهای زندگی کرده و هرگز به سطح رقابت جهانی نرسیده است.
دولت میتواند هر چقدر بخواهد پول چاپ کند
باور دیگری که باید نقد شود، نگاه به پول بهعنوان منبعی خنثی و بیاهمیت است. بسیاری میپندارند چاپ پول توسط دولت راهحلی ساده برای فقر و کمبود منابع است. این تفکر که «اگر پول کم داریم، دولت میتواند پول بیشتری چاپ کند»، یکی از خطرناکترین سادهسازیهاست. ارزش پول نه در خود اسکناس، بلکه در قدرت خرید آن نهفته است، و وقتی حجم پول سریعتر از تولید رشد کند، نتیجه اجتنابناپذیر تورم خواهد بود. تاریخ اقتصاد جهان، بهویژه در قرن بیستم، نشان داده است که دولتهایی که به این باور غلط تن دادهاند، به تورمهای افسارگسیخته و فروپاشی اقتصادی دچار شدهاند. نمونه آلمان وایمار در دهه ۱۹۲۰ یا زیمبابوه در اوایل قرن بیستویک، نشان میدهد که چاپ بیرویه پول میتواند به نابودی کامل ارزش آن منجر شود تا جایی که مردم برای خرید نان، اسکناسها را با فرغون جابهجا میکردند. بنابراین پول چیزی بیش از یک ابزار حسابداری نیست و خلق مصنوعی آن نمیتواند جایگزین تولید واقعی کالا و خدمات شود.
دولت میتواند شغل ایجاد کند و قیمتها را ثابت نگه دارد
از باورهای دیگر، نگاه به دولت بهعنوان بازیگری همهتوان است که میتواند مشکلات اقتصادی را با دستور و فرمان حل کند. بسیاری تصور میکنند اگر دولت اراده کند، میتواند قیمتها را ثابت نگه دارد، اشتغال را تضمین کند و فقر را ریشهکن سازد. اما تجربه مکرر نشان داده است که هرگاه دولت تلاش کرده با دخالت مستقیم سازوکار بازار را مهار کند، نتیجه اغلب به کمبود، فساد و ناکارآمدی انجامیده است. قیمتگذاری دستوری کالاهای اساسی، که در بسیاری از کشورها سابقه طولانی دارد، در عمل موجب قاچاق، بازار سیاه و کاهش کیفیت کالاها میشود. زیرا تولیدکننده در شرایطی که قیمت تحمیلی پایینتر از هزینه تولید است، یا از بازار خارج میشود یا انگیزهای برای بهبود کیفیت ندارد. این پدیده در کشورهای مختلف از شوروی سابق تا اقتصادهای خاورمیانه بارها مشاهده شده و تکرار مداوم آن نشان میدهد که این باور عمومی تا چه حد ریشهدار اما اشتباه است.
نابرابری بد است و عادلانه نیست
باور غلط دیگری که کمتر بدان توجه میشود، نگاه صفر و یکی به نابرابری است. بسیاری تصور میکنند هر گونه تفاوت در درآمد و ثروت به معنای بیعدالتی است. حال آنکه نابرابری در سطوح معقول میتواند نتیجه طبیعی تفاوت در استعدادها، تلاشها و انتخابها باشد و حتی انگیزهای برای پیشرفت ایجاد کند. مشکل آنجاست که گفتمان عمومی به جای تمرکز بر فقر و امکان ارتقای طبقات پایین، صرفاً به شکاف میان دهکهای بالا و پایین توجه میکند. در حالی که ممکن است سطح زندگی همه طبقات در حال بهبود باشد، حتی اگر فاصله میان آنها بیشتر شود. تمرکز افراطی بر کاهش نابرابری بهجای کاهش فقر، سیاستهایی را به همراه دارد که رشد اقتصادی را مختل میکند، زیرا انگیزه برای سرمایهگذاری و نوآوری را از میان میبرد. تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که ترکیب رشد اقتصادی بازارمحور با سیاستهای بازتوزیعی هوشمند، میتواند به بهبود سطح رفاه عمومی بدون آسیب به انگیزههای تولیدی منجر شود.
افزایش تعداد مهاجران باعث رشد بیکاری شهروندان میشود
باور عمومی دیگر این است که مهاجران شغلها را از شهروندان میگیرند و بیکاری را افزایش میدهند. این تصور نیز ناشی از همان دیدگاه ایستا به اقتصاد است. در واقع مهاجران نه تنها نیروی کار را افزایش میدهند، بلکه خود مصرفکننده نیز هستند و تقاضا برای کالاها و خدمات را بالا میبرند. مطالعات اقتصادی متعددی نشان داده است که اثر حضور مهاجران بر دستمزد و اشتغال شهروندان بسیار ناچیز یا حتی مثبت است. مهاجران اغلب مشاغلی را بر عهده میگیرند که بومیان تمایل کمتری به آن دارند، و همین مسئله امکان تخصیص بهتر نیروی کار را فراهم میکند. همچنین بسیاری از مهاجران به کارآفرینانی موفق تبدیل میشوند که خود فرصتهای شغلی جدیدی ایجاد میکنند. بنابراین مهاجرت در بلندمدت عاملی محرک برای رشد اقتصادی است نه تهدیدی برای بازار کار.
کشوری که منابع طبیعی دارد ثروتمند است
خطای دیگری که در اذهان عمومی ریشه دارد، تصور ارتباط مستقیم و همیشگی میان منابع طبیعی و رفاه اقتصادی است. بسیاری میپندارند کشوری که نفت، گاز یا معادن غنی دارد، الزاماً باید ثروتمند و توسعهیافته باشد. اما شواهد تاریخی نشان میدهد که منابع طبیعی نه تنها تضمینی برای توسعه نیست، بلکه در بسیاری موارد به «نفرین منابع» انجامیده است. کشورهایی که به رانت منابع طبیعی تکیه کردهاند، غالباً دچار بیماری هلندی، فساد گسترده و نهادهای ضعیف شدهاند. در مقابل، کشورهایی چون ژاپن یا کره جنوبی که منابع طبیعی اندکی داشتهاند، با اتکا به سرمایه انسانی و نوآوری به سطوح بالای رفاه دست یافتهاند. بنابراین منابع طبیعی تنها زمانی به ثروت واقعی تبدیل میشوند که با نهادهای کارآمد و سیاستهای اقتصادی بازارمحور همراه شوند.
تجارت جهانی فقط به سود کشورهای ثروتمند است
باور غلط دیگر، نگاه منفی به جهانیشدن است. بسیاری تصور میکنند جهانیشدن صرفاً به سود کشورهای ثروتمند و شرکتهای چندملیتی است و کشورهای فقیر از آن متضرر میشوند. اما دادههای چند دهه اخیر نشان میدهد که جهانیشدن و ادغام در بازارهای جهانی عامل اصلی کاهش فقر مطلق در جهان بوده است. کشورهایی که خود را از تجارت جهانی منزوی کردهاند، همچون کره شمالی یا کوبا، در فقر و عقبماندگی گرفتار شدهاند، در حالی که کشورهایی چون چین و ویتنام با آغوش باز به تجارت جهانی پیوسته و توانستهاند صدها میلیون نفر را از فقر برهانند. البته جهانیشدن بدون هزینه نیست و ممکن است برخی صنایع یا گروهها در کوتاهمدت آسیب ببینند، اما در مجموع منافع آن بهویژه برای مصرفکنندگان و برای اقتصاد ملی چشمگیر است.
افزایش هزینه دولت در آموزش کیفیت آموزش را بالا میبرد
در بحث آموزش نیز باور غلطی وجود دارد که افزایش بودجه مدارس و دانشگاهها بهتنهایی کیفیت آموزشی را بالا میبرد. دادههای بینالمللی نشان دادهاند که کشورهایی با هزینههای آموزشی سرانهی بالا لزوماً بهترین نتایج را در یادگیری ندارند. کیفیت آموزش بیش از هر چیز به نهادهای مسئولیتپذیر، نظام ارزشیابی کارآمد و انگیزههای معلمان و مدیران وابسته است. تزریق منابع مالی بدون اصلاح ساختار نهادی اغلب به اتلاف و ناکارآمدی میانجامد.
توسعه را میتوان با دستور و برنامه ایجاد کرد
در نهایت، باید به این باور عمومی اشاره کنیم که ثبات اقتصادی و توسعه را میتوان با یک فرمول ساده و نسخه آماده به دست آورد. بسیاری از مردم، و حتی برخی سیاستگذاران، انتظار دارند که اقتصاددانان همچون مهندسان، طرحی دقیق و قطعی ارائه دهند که با اجرای آن اقتصاد شکوفا شود. اما اقتصاد برخلاف علوم مهندسی، با کنشهای انسانی، نهادها و انتظارات سر و کار دارد و از همین رو سرشار از عدم قطعیت است.
فردریش هایک به درستی بر این نکته تأکید میکند که دانش ما درباره نظم اجتماعی همیشه ناقص است و باید به جای مهندسی اجتماعی، به فرآیندهای خودانگیخته بازار اعتماد کنیم. همین ناآگاهی ذاتی، ضرورت تواضع در سیاستگذاری اقتصادی و پرهیز از باور به راهحلهای سادهانگارانه را برجسته میسازد.
مجموعه این باورهای عمومی غلط، تصویری نادرست از اقتصاد در ذهن جامعه میسازد و اگر سیاستگذاری بر اساس آنها شکل گیرد، پیامدهایی جدی خواهد داشت. از این رو رسالت اقتصاددانان نه فقط تولید دانش تخصصی، بلکه نقد و اصلاح این باورهای غلط است. اقتصاد به ما میآموزد که بسیاری از آنچه بدیهی مینماید، در واقع نادرست است و بسیاری از سیاستهایی که محبوبیت اجتماعی دارند، در عمل به زیان همان مردمی تمام میشوند که قرار بوده از آنها حمایت کنند.