امروز مصادف با 29 آگست سالروز تولد جان لاک فیلسوف انگلیسی است. جان لاک از جمله بنیانگذاران اصلی آن دستگاه اندیشۀ اجتماعی بود که بعدها لیبرالیسم خوانده شد. از این جنبه میتوان او را نیز همچون دانشمند معاصر و هممیهنش یعنی آیزاک نیوتون «دانشمند» توصیف کرد.
برتراند راسل در کتاب مشهور تاریخ فلسفه غرب جان لاک (1632-1704) را «خوشبختترین همۀ فلاسفه» توصیف میکند. راسل دلیل این توصیف را اینگونه شرح میدهد که درست در سالهای پایانی زندگی و نیز پایان فعالیتهای نظری جان لاک کسانی در انگلستان به قدرت دست یافتند که با او همعقیده بودند.
میتوان تأیید کرد که برای اغلب اهل نظر چنین پیشامدی مایۀ خوشبختی است. بااینحال نمیتوان با همین درجه از اطمینان تأیید کرد که این پیشامد، یعنی به قدرت سیاسی دست یافتن هواداران یک فیلسوف، برای دیگر مردمان نیز مایۀ مسرت و خوشبختی باشد – یا حتی مایۀ بدبختی نباشد. در مورد لاک اما به اندازۀ کافی شواهد تاریخی و آمار و ارقام وجود دارند که نشان بدهند چیرگی نسبی دستگاه فکری او در انگلستان و در طول سه قرن بعدی به میزانی کمتر یا بیشتر برای سراسر بشریت خوشبختی به ارمغان آورد؛ البته به شرط آنکه درک کسی از خوشبختی و بدبختی چنان نباشد که انگار از گونۀ انسان به دلیل ویژگیهای خاص آن کینه دارد.
جان لاک از جمله بنیانگذاران اصلی آن دستگاه اندیشۀ اجتماعی بود که بعدها لیبرالیسم خوانده شد. از این جنبه میتوان او را نیز همچون دانشمند معاصر و هممیهنش یعنی آیزاک نیوتون «دانشمند» توصیف کرد. البته چندان رایج نیست که برای کسانی که حوزۀ پژوهش و اندیشهورزیشان «طبیعت» نباشد از عنوان دانشمند استفاده شود. اما مگر غیر از این است که جان لاک به کشف یا تدوین روشن برخی از قوانین حاکم بر جوامع بشری نائل شد؟ اگر بپذیریم که تنظیم روابط میان گروهی از انسانها که با یکدیگر در یک جامعه زندگی میکنند بر پایۀ تعدادی قواعد معین بر میزان خوشبختی اعضای آن جامعه میافزاید، منطقاً این را نیز باید بپذیریم که لابد قواعدی جهانشمول حاکم بر روابط میان انسانها وجود دارند و میتوان این قواعد را کشف کرد و به کار بست و خوشبخت شد. حوزۀ پژوهشی که با این قواعد سروکار دارد یک علم (Science) است. هرچند باید تأکید شود که لزومی ندارد روششناسی تمامی علوم یکسان باشد، چنانکه برای مثال روششناسیهای زیستشناسی و فیزیک کاملاً یکسان نیستند.
قدری به این قواعد جهانشمول آنچنانکه لاک آنها را صورتبندی کرده است بپردازیم. بحث رسالۀ دوم از کتاب دو رساله دربارۀ حکومت از تعریف قدرت سیاسی آغاز میشود: قدرت سیاسی عبارت است از دارا بودن حق قانونگذاری با اعمال کیفر مرگ یا پایینتر از آن به منظور پاسداری از دارایی و دفاع در برابر آسیب خارجی، و همچنین حق به کارگیری نیروی جامعه برای اجرای این قوانین. برای درک سرچشمۀ قدرت سیاسی باید به درکی از «وضعیت طبیعی» برسیم. جان لاک برخلاف دیگر فیلسوف سیاسی هممیهن خود یعنی توماس هابز وضعیت طبیعی را وضعیت جنگ همه ضد همه توصیف نمیکرد. در وضع طبیعی قدرت سیاسی وجود ندارد و هیچ انسانی تابع ارادۀ انسان دیگری نیست، اما – و این بخش از بحث لاک بسیار بااهمیت است – قانونی وجود دارد و آن قانون طبیعت است و انسان هم تابع این قانون یعنی تابع عقل است. چنانکه مشاهده میشود لاک سرچشمۀ تمام قوانین را به قدرت سیاسی، به دولت، نسبت نمیدهد و برای مفهوم قانون استقلالی از دولت قائل است. چنین چیزی نتایج دامنهداری به بار میآورد. در فلسفۀ هابز ما قانونی در دست نداریم تا هرگاه لازم باشد بر پایۀ آن گریبان دولت را بگیریم، چراکه خود وجود قانون را مدیون دولتیم. در فلسفۀ لاک وضعیت طبیعی وضعیت بیدولتی هست، ولی وضعیت بیقانونی نیست. لاک در فصل دوم رساله بحث میکند که در وضع طبیعی نیز کسی حق آسیب رساندن به جان و مال دیگری را ندارد. البته نمیتوان گفت که بحث لاک کاملاً منسجم و استوار است. برای نمونه در اینجا او بر روی عشق دو سویۀ میان انسانها تکیه میکند که مانع زیر پا گذاردن فراوان حقوق دیگر انسانها در وضعیت طبیعی میشود. نظریۀ اقتصادی و مفاهیمی از قبیل تقسیم کار یا قانون مزیت نسبی نیاز است تا بتوان به گونهای استوار توضیح داد که چرا تعرض به قانون طبیعی به نفع هیچکس نیست و در نتیجه در «وضع طبیعی» مکرر اتفاق نخواهد افتاد.
در وضعیت طبیعی انسانها حق دارند شخصاً نسبت به دفاع از جان و مال و آزادی خود اقدام کنند، اما اگر انسانها مطابق قراردادی مشترک از این حق طبیعی خود صرفنظر کنند و آن را به یک قدرت سیاسی واگذار گردانند تا از طرف آنان قانون بنویسد و به دفاع از آنان بپردازد، لاک چنین جامعهای را جامعۀ مدنی یا سیاسی مینامد. بااینوجود قدرت سیاسی نمیتواند از قدرت مطلق برخوردار باشد، زیرا وجود چنین قدرتی برای دولت به این معنی است که خود دولت به عنوان یک موجودیت واحد در برابر دیگر افراد در وضعیت طبیعی قرار دارد؛ با این تفاوت که در وضعیت طبیعیِ فاقد دولت لااقل توازن قوا میان افراد تا حدودی برقرار است. اگر دولت بخواهد به جان و مال و آزادی افراد تعرض کند خود را در «وضعیت جنگی» با افراد قرار داده است.
لاک، باز هم بر خلاف هابز، میان وضعیت جنگی با وضعیت طبیعی تمایز قائل میشود. هنگامیکه کسی قصد جان کس دیگری را میکند، یا برای مقاصد دیگری نظیر دزدی اموال دست به اقدامی بزند که ممکن است باعث از دست رفتن جان انسان دیگر بشود، یا کوشش کند که انسانی دیگر را زیر سلطۀ مطلق خویش در بیاورد، در این حالات از وضع طبیعی خارج و به وضعیت جنگی وارد شده است. تفاوت وضعیت جنگی با وضعیت طبیعی در اینجاست که در دومی انسانها بر اساس قانون عقل زندگی میکنند، درحالیکه در وضعیت جنگی فرد در صدد پایمال کردن حق دیگری است. در درون جامعۀ سیاسی نیز اگر قانون قادر به تأمین جانی افراد مظلوم نباشد و یا داوری منصفانهای در کار نباشد، باز وضعیت جنگی برقرار است. این را میتوان وجه رادیکال و حتی انقلابی اندیشۀ لاک توصیف کرد.
توصیف جان لاک با عنوان دانشمند همان اندازه موجه است که توصیف نیوتون با عنوان فیلسوف. همانگونه که اصول ریاضی فلسفۀ طبیعی نیوتون یکی از سنگ بناهای حوزهای از دانش بشری است که فیزیک نام دارد، دو رساله دربارۀ حکومت لاک نیز سنگ بنای حوزهای دیگر از دانش بشری است که لیبرالیسم – یعنی علم آزادی – نام دارد. همانگونه که دانش نظری فیزیک از زمان نیوتون تا امروز ثابت نمانده، نظریۀ لیبرالیسم نیز در آموزههای جان لاک متوقف نمانده است. همچنانکه کاربست دانش نظری فیزیک در عمل به اختراعات و دستاوردهای فنی چشمگیر انجامید، کاربست لیرالیسم نیز صدها میلیون انسان را از وضعیت فقر مطلق بیرون آورد.